اینستاگرام

متن مرتبط با «مادر» در سایت اینستاگرام نوشته شده است

همه چی از اونجایی به هم خورد که نقش پدر و مادرم عوض شد...

  • نیلوبلاگ

    امروز حرفهای یه روانشناس رو گوش میکردم تو یوتیوب. میگف خانما وظایف مرد رو به عهده نگیرید چون بعد از یه مدتی شما میشید مرد خونه و شوهرتون میشه زن! اینجور مواقع که بچه ها میان سمت شما، چون مسئول نیستید ولی در نقشش فرو رفتید عصبانی میشید!.... داشتم به این فک میکردم که حرفش چقد درسته چون اینا دقیقا چیزیه که تو خونه ما اتفاق افتاد. مادرم به خاطر ناصبوری و اینکه تو خونه پدریش بهش وظایفی فرای مسئولیتش محول کردن شد مرد خونه و پدرم شد خانم خونه داری که دو قورت و نیمشم باقیه!تهتغاری با دوستاش رفته یه شهر ...

    ادامه مطلب
  • مادر مضطرب

  • نیلوبلاگ

    دیشب پدر و مادرم دعوا کردن تو حیاط و صداشون تا ده تا خونه اون ور تر رفت. من مریض بودم و تو اتاقم رو تختم دراز کشیده بودم که مامانم یهو اومد تو اتاق با اضطراب و عصبانیت گفت سم مورچه رو تو ورداشتی کجا گذاشتی؟!م...نم اضطراب گرفتم گفتم من بر نداشتم، چند وقت پیش برداشته بودم گذاشتمش سر جاش. ... مامانمم در و بست و رفت.من همش به این فکر میکردم که مادرم چقد شخصیت مضطربی داره و خدا پدر و مادرش و لعنت کنه. مادرم و خاله بزرگم وقتی استخدام شدن مادرم گوسفند وار حقوقشو میآورده و میداده به پدر و مادرش ولی خالم...

    ادامه مطلب
  • کاش مادرم بیکار و بی سواد بود

  • نیلوبلاگ

    از وقتی یادمه مادرم اینجوری من و برادرم رو از خواب بیدار میکرد و به ما استرس و اضطراب شدیدی وارد میکرد `زود باشید بیدار شید همه تو زندگی جلو زدن ما عقب موندیم! ... دختر عموها و پسر عموهاتون کله سحر بیدار میشن شما منگولا تا لنگ ظهر خوابین!....شماها به پدر معتادتون رفتید!`همه این جملات گهربار و روان نشناسانه مادرم در حالی خطاب به ما گفته میشد که ما یا تو تعطیلات نوروزی و تابستونی بودیم یا جمعه بود، چون در غیر این صورت ما ۶ صب بیدار میشدیم و میرفتیم مدرسه دیگه و اصلا خونه نبودیم که مثلاً ساعت ده صب...

    ادامه مطلب