امروز اصلا دلم نمیخواست بیدار شم، دلم نمیخواست که نمیتونستم، انگار که یه بسته قرص خواب خورده باشم ولی باید صب میرفتم اداره پست و عصر میرفتم جواب آزمایش رو میگرفتم و بعدشم میرفتیم دکتر. طرفای 11 بیدار شدم و باید میرفتم اداره پست تا نسخه روانپزشکمو بفرستم برای مرکز مشاوره دانشگاه. ینی این بی همه چیزا تا بخوان ترم منو به خاطر مریضی و مشکلات عصبی حذف کنن، یه چهار پنج تا مشکل عصبی جدید برام درست کردن. اولش گفتن نمیشه، بعد گفتن بررسی میکنیم، بعد گفتن نسخه های یه سال قبلتو بفرست! فرستادم گفتن نه، تو هم باید نسخه هاتو بفرستی هم فیش داروخونه رو! حالا بیا و پیدا کن دیگه! به زور از این ور و اون ور پیدا کردم عکسشو فرستادم براشون و حالام زنگ زدن میگن، نه، باید اصل نسخه و فیش رو بفرستی! ای تُف به اول و آخرتون....
دیگه هرجوری شد نسخه ها و فیشِ رنگ و رو رفته داروخونه رو پیدا کردم و امروز رفتم اداره پست پستشون کنم. مامانم به جای اینکه مثل مادرای منطقی بپرسه مشکلت چیه همش عین اسفند رو آتیش اینجوری بود "این چیه!؟ اون چیه؟! چیو میخوای بفرستی؟! کجا میخوای بفرستی؟! نسخه چرا؟!"...لعنت بر پدر و مادر مادرم، لعنت!...خلاصه به زور طرفای 12 با مویِ ژولیده به خاطرِ سشوارِ دیشب و زیر بارون رفتیم سمت اداره پست. شیشه های ماشین کثیف بود و حتی با برف پاک کن هم پاک نمیشد. خدایا چه ترافیکی بود، چه ترافیکی! انقدر ترافیک شدید بود که حتی از خیابونمون نمیتونستم بپیچم یه خیابون دیگه! یکم مونده به داره پست ترافیک سبک تر شد و یه جای پارک پیدا کردم و پیاده شدیم و بقیه مسیر رو پیاده رفتیم.
با پست پیشتاز فرستادم ولی متاسفانه پیامکی چیزی برام نیومد و میترسم شماره تلفن یا کد ملی رو اشتباه نوشته باشه خانمه، و اینجوری من بدبخت میشم. الان پیگیری مرسوله رو جستجو کردم کد میخواد و منم کُدی دریافت نکردم متسفانه. بسته رو فرستادمو برگشتیم سمت ماشین. ترافیک به قدری زیاد بود که ماشین رو نمیتونستم از جای پارک بیارم بیرون و صاحب ماشین جلویی هم از تو مغازه ش اومده بود وایساده بود کنارم که ببینه میتونم ماشینو بیارم بیرون یا مجبوره جابه جا کنه (فک کن نتونم!
)، خلاصه هر جوری بود ماشینو از جای پارک آوردم بیرون (متاسفانه مجبور شدم بپیچم جلو ماشین پشتی دیگه) و را افتادیم سمت خونه.
خونه که رسیدیم اول غذای گربه ها رو میخواستم بدم که طفلیا به خاطر بارون نبودن. من غذای حاضری گربه نمیخرم چون پول ندارم، و باید غذاشون رو آماده کنم و این زمان بره. برا همین صب که از خواب بیدار شدم عجله ای رفتم و متاسفانه بر خلاف میل باطنیم غذاشونو ندادم و وقتی برگشتم نبودن طفلیا. دیگه رفتم سراغ نهار. گوشت چرخ کرده داشتم من چون قورمه سبزی نمیخورم و خدا میدونه پدر چه ادا و اطواری میومد که دختر داره گوشت چرخ کرده میخوره و خودش قورمه سبزی! خاکِ عالم بر سرِ بی لیاقتت کنن مردِ همیشه گشنه گدا صفت. همسایه دیوار به دیوارمون عموم اینان که دخترش کم خونی داره، خدا میدونه عموم چقدر هلاکه برای دخترش و بال بال میزنه اون وقت پدر من به خاطر دو قاشق گوشت چرخ کرده سرخ شده به دخترش حسادت میکنه!
خلاصه غذامو خوردم و متاسفانه از روش بیسکوییت چیپ و بعدش یه جوری رو تخت خوابم برد انگار مُردم! 4 عصر که بیدار شدم، متوجه شدم انقدر بد خوابیدم که دستا و مچ دست و بازوهام که سهله، همه بالاتنم سِر شده. خدا میدونه با چه حالِ نذاری بلند شدم از رو تخت و رفتم برای گربه ها غذا آماده کردم و غذاشونو بردم و یکی از بچه هاش نبود ولی چون تایمِ غذاشون دیر شده بود دیگه به ناچار منتظر سومی نموندم و غذا رو دادم بهشون چون کوچیکه خیلی ضعیفه و باید غذا بخوره.
طرفای 5 پدرم از گاوداری اومد و قرار بود تهتغاری رو ببره مشاوره درسی و این شد که ماشین رو بردن و طرفای شش و نیم شد و هنوز برنگشته بودن. رفتم طبقه پایین رو به مادر گفتم میشه امشب نریم، با ترافیکِ شب محاله پدر ماشین رو بیاره و ما بتونیم خودمونو برسونیم اونجا. و جواب مادرم؟ "نه و ما میرسیم و تو برو آماده شو و اینا!". میدونید شاید به نظرتون خیلی شِکسپیر وار بیاد ولی دلم شکست و ناامید شدم. خیلی سخته کسانی پدر و مادرت باشن که حرف منطقی حالیشون نیست و تو همش در حال کشمکشی باهاشون تا حرفِ منطقی رو بزنی و اونام خب مگه از موضعشون کوتاه میان؟! اینا همون نسلین که مملکت رو دو دستی تقدیم اجنبی کردن و با خوندن چارتا کتابِ قازقلنگِ مارکسیستی فک کردن خیلی حالیشونه ولی غافل از اینکه بازیچه دست انگلیس و فرانسه شدن، تا این حد تفکرشون مخربه!
برگشتم اتاقم ناراحت شروع کردم به آماده شدن و آرایش کردن. ساعت شد 7. رفتم پیش مادر گفتم میشه زور نگی و امشب نریم بیرون؟ نمیرسیم اینجوری...و جواب مادرم؟ "بشه نریم ولی اینجا من نخواستم زورگویی کنم و من گفتم میرسیم و وَ وَ وَ..."...دستشو که زد به کمرش، من نموندم دیگه و برگشتم اتاقم.
خیلی ناراحتم از اینکه همچین پدر و مادرِ زبون نفهم و کله شق و لجبازی دارم. آلمان بودیم جاشون تو بیمارستان روانی بود و قطعا مجبور میشدن چندین ساعت کار اجتماعی انجام بدن تا بلکه بلاهایی که سر بچه هاشون آوردن جبران بشه و به کاراشون فکر کنن، ولی اینجا حکومت پر و بال میده به اینا، پولم میده دستشون به اسمِ حقوق و میگه برید ننه بابایی کنید خیر سرتون....
پ.ن: امروز به خاطر ادا و اطوارای مامانم پرخوری عصبی کردم و حالم از خودم به هم میخوره. مادرم شصت سالشه ولی هنوز نمیدونه و متوجه نیست که زورگو و دیکتاتوره!

نوشته شده در شنبه ۴ شهریور ۱۴۰۲ساعت 8:8 PM توسط اقیانوس|
اینستاگرام...ما را در سایت اینستاگرام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 70