شروع عجیب و غریب!

خرید بک لینک

دیشب تا 5 ِ صُب نخوابیدم. باد میومد و هوا سرد بود، گربم و دو تا بچه های فسقلیش اومده بودن رو پاهای من دراز کشیده بودن و ورجه وورجه میکردن و با هر بار تکون خوردنِ من مثل جت در میرفتن و میپریدن رو پشت بوم و هر وقت خوابم میبُرد برمیگشتن و میپریدن رو تراس و من از خواب می پریدم. پدر نصف شبی رفته بود حموم و تا سه و نیمِ نصف شب صدای کنتور میومد. گربم همش خودش و بچه هاش رو لیس میزد و تکون تکون میخوردن و پاهای کوچولوی بچه گربه ها رو روی پشتم حس میکردم و قلقلکم میومد. 5ِ صب من و گربم چشامون گرم شد و با وجود شیطنتِ بچه گربه ها خوابمون برد. 6 صب مامانم اومد بالا سرم و دید که گربه ها رو لحافم خوابیدن! (حالا سرکوفتاشو کی میزنه خدا میدونه). گفتم چی میخوای؟ گفت بیا رتبه برادرتو از تو سایت سنجش نگا کن بهم بگو!

خب مادر من، رتبه نمیدن که فعلا، درصده و خودش بیدار میشه میگه بهت ولی خب نه! مادرم هرچی گفت باید اجرا بشه. رفتنیم گفت لحافتو بتکون بعد بیار تو خونه! لحاف تشکمو جمع کردم بردم گذاشتم سر جاش. چون مادرم اومده بود رو تراس بچه گربه ها عینِ جت در رفتن و نشسته بودن زیر درختِ گردوی همسایه و چسبیده بودن به هم! اینکه دو تا وروجک کپی پیستِ گربم میدیدم که با چشمای درشت سبز و گوشای قد کف دست منو از دور نگاه میکردن خیلی بامزه بود و باعث شد خندم بگیره. دست و رومو شستم و رفتم طبقه پایین ببینم این بچه رتبه ش چند شده که رمز میخواست. مامانمم نگران! گفتم هر وقت بیدار شد خودش میگه بهت. مامانمم گفت نه میخوام بدونم جواب زحماتم چی شد؟!.... والا تا اونجایی که من میدونم تو هفته ای چند رو میرفتی خونه مادرت و این بچه رو با پدر معتاد و بی مسئولیت تنها میذاشتی چرا؟ تا یه زن هقفتاد ساله بچه ننه و شارلاتان که خودشو به مریضی زده تعداد پرستاراش از سه تا کمتر نشه! تو مادر 70 ساله بازیگرت رو ترجیح دادی به سرنوشتِ بچه آخرت که بنا به دستور شوهر معتادت به دنیاش آوردی و همین الانشم همش میگه مامان منو چرا به دنیا آوردی؟! .... سرِ مادرِ شارلاتانت سلامت باشه مادرم، وگرنه کنکور قبول شدن یا نشدن ما که چیز مهمی نیس! کَما اینکه خالم تو راهِ خونه مادرت که به زور کشونده بودنش تصادف کرد و مادرت به یه طرفش نبود و اگه بلایی سرش میومد کی میخواست جوابگو باشه؟! مادرت مسئولیت بچه هاشو به عهده میگرفت؟ معلومه که نه!

حالا مگه میشه اینارو به مادر گفت؟!... خلاصه یه جوری راضیش کردم بیخیال شه بذاره تهتغاری هر وقت دلش خواست بیدار شه و درصداشو بگه. مادرمم گفت "نه آخه برادر بزرگت گفته به منم بگین!"... گفتم مادرم هر وقت خودمون دیدیم به اونم میگیم!.... مادر با دو تا عصا راه میره تو خونه چون زانوهاش از کار افتاده. چند روز پیش از روی لجبازی دو تا فرشِ بزرگِ کِرمیِ توی پذیرایی رو تنهایی جمع کرد برد پشت بومِ طبقه دوم شست و پهن کرد و خشک کرد و آورد! خوب خشک نشده بود خونه تا دو هفته بوی کپک و پنیر گرفته بود! گفتم از روی لجبازی دو تا فرش تمیز رو تنهایی بردی شستی آوردی و خونه هم بوی گند گرفت، زانوهاتم داغون شد. گفت اشتباه کردم. گفتم کِی میخوای دست از این اشتباه کردنا برداری؟! نمیشه که هی اشتباه پشت اشتباه! ... واقعا چرا پدر و مادرم عادت کردن همش اشتباه کنن؟!

پدر بر خلاف همیشه که بمب بترکه بیدار نمیشه، 6 صب بیدار بود یا به قول مادر اصلا نخوابیده بود! گفتم چرا زود بیدار شدی جایی میخوای بری؟ گفت نه! ولی خب یه کاسه ای زیر نیم کاسشه.

رفتم آشپزخونه غذای گربه رو آماده کردم و مجبور بودم یه کاری کنم بیشتر بشه چون سه تا گربه شدن! و هزینه های غذا دادن به سه تا گربه برام واقعا زیاده. خلاصه امروز اینطوری عجیب غریب شروع شد، خدا بقیه ش رو به خیر کنه.


برچسبها: روز عجیب و غریب

نوشته شده در شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۲ساعت 7:24 AM توسط اقیانوس|

اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 15:42

صفحه بندی