
دارم کاپوچینو میخورمو همزمان اتاقمو گردگیری می کنم و از کتابخونه قشنگم شروع کردم. دونه دونه مجسمه های کوچیک یا هر چیز دکوری و یادگاری که این همه سال جمع کردم رو ور میدارم و دستمال میکشم جاش رو هم گرد گیری می کنم و میذارم سر جاش. ولی یه چیزی رو متوجه شدم و اونم اینه که هر چیزیو میبینم انگار قبلا یه ردی از خودم روش به جا گذاشتمو به عبارتی کاراکتر خودمو بهش اضافه کردم. مثلا دو تا مجسمه پلاستیکی دختر و پسر دارم که از قُلکِ قلبی موزیکال بچگیام نگهشون داشتمو اینا همدیگه رو می بوسن. دقت کردم دیدم رو مو...
ادامه مطلب
امروز صب تقریبا زود بیدار شدم. صبحانه همیشگیxa0رو خوردم و رفتم سراغ درس. ظهر رفتم آشپزخونه و سالاد درست کردم (پختن غذا با مادره و ظرف شستن و درست کردن دسر و سالاد و اینجور چیزا با من). سس مایونز تموم ش...
ادامه مطلب