یه مدتی میشه که با پدر قهرم. اون لجباز و منم به تبع لجباز و یکدنده. به هر حال چن روز پیش طبق معمول به صورت سریع السیر و با چشم بسته پریدم تو سرویس بهداشتی و یهویی میخکوب شدم. چیزی که چشمام میدید رو باور نمی کردم. رو سینک سفید روشویی یه جاصابونی کوچیک صورتی بود! خیلی کوچیک، ظریف، صورتی خوشرنگ و شکل بیضی که یه سمتش حالت صدفی داشت. وقتی خیلی کوچولو بودم همین و میبردم مدرسه. کاملا از یادم رفته بود و از حافظم پاک شده بود. با دیدنش یهویی برق من و گرفت و رفتم تو دوران گذشته. چقدر کوچولو بود و نشون میده که خودم چقدر کوچولو بودم و دستام ریزه میزه بود. کی فکرشو میکرد پدرم این همه سال این و نگهداشته تو کمدش؟! و کی فکرشو میکرد یه روزی درگنجه ش رو باز کنه و یه همچین یادگاری رو بیاره بده مامانم؟! (معلومه خیلی چیز میز داره تو کمدش اما مگه میشه بهش نزدیک شد؟!). اصلا باورم نمیشد، اصلا نمیدونستم یه همچین چیزی داشتم و با دیدنش رفتم تو مدرسه اول ابتدائیم که حیاطش مثل جنگل بود. بارون که میزد شعر باز باران و انقدر با صدای بلند تو حیاط پر درخت مدرسه میخوندم که صدام میگرفت و کتابم خیس آب میشد.... با ترس و لرز و به حالت ذوق مرگ چنگ زدم و از رو سینک برش داشتم. چسبوندمش به دماغم....بوی ببچگیم! بوی خوش صابون 7 سالگیم! داشتم دیوونه میشدم. پشت و روش کردم حتی سوراخای تهش سر جاش بودن! درش و باز کردم واااااااااااااااااااای یه صابون کوچولو توش بود. یه مدتی طول کشید به خودم بیام.با دیدن جا صابونی عنن از کف دادم و اصلا یادم رفت که می خواستم برم قضای حاجت! از همونجا داد زدم مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟ جاصابونی بچگیمو کی آورده گذاشته اینجا؟ که مامانم گفت: پدرت! گفتم: میتونم بذارمش تو اتاقم؟ که گفت: آره دیگه واسه خودته....
بدو بدو رفتم اتاقم و گذاشتمش رو میز آرایشم. هر وقت که چشمم بهش میفته ناخود آگاه لبخند میزنم....لبخند
اینستاگرام...
ما را در سایت اینستاگرام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: جمعه 21 دی 1397 ساعت: 3:01