من به خاطر ترسم از شب تنها خوابيدن و تاريكي پيش مامانم - طبقه پايين - مي خوابيدم و روي لحاف تشك، اما ديشب نمي دونم چي شد تصميم گرفتم برگردم اتاق خودم. لحاف و بالشت و شاسخينمو برداشتم اومدم اتاقم. يكم اتاق رو جمع و جور كردم، روي تختمو مرتب كردم، موند خواب توي تاريكي و تنهايي.
هميشه بعد از به خواب رفتنم با صداي چرتي بيدار ميشم اگه تنها بخوابم، ديشبم از اين قاعده مستثني نبود. سرم مو كه توي شيشه س يه صدايي در آورد به حالت سكته بيدار شدم، پشتمو دادم سمت ديوار و لحاف و كشيدم رو سرم فقط جا براي اكسيژن گذاشتمو خوابيدم....بد نبود. تهتغاري قبلا چنبار منو ديده وقتي با حالت ترس و سكته زنان از خواب بيدار شدم الان همش بهم مي خنده.![]()
هميشه به اين فكر مي كنم مني كه شرايط ازدواجم جور نشد و احتمالا تا آخر عمرم قراره تنها بمونم، چطوري مي خوام شبا رو صبح كنم؟ كاش پرستاري يا پزشكي مي خوندم، اينطوري مي تونستم همه شيفت شبارو رزرو كنم و روزا بخوابم. الان يه روزي من تنها باشم رعد و برق بزنه چي؟ زلزله بياد چيكار كنم؟!![]()

ما را در سایت اینستاگرام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106