دیشب پدر و مادرم دعوا کردن تو حیاط و صداشون تا ده تا خونه اون ور تر رفت. من مریض بودم و تو اتاقم رو تختم دراز کشیده بودم که مامانم یهو اومد تو اتاق با اضطراب و عصبانیت گفت سم مورچه رو تو ورداشتی کجا گذاشتی؟!م...نم اضطراب گرفتم گفتم من بر نداشتم، چند وقت پیش برداشته بودم گذاشتمش سر جاش. ... مامانمم در و بست و رفت.
من همش به این فکر میکردم که مادرم چقد شخصیت مضطربی داره و خدا پدر و مادرش و لعنت کنه. مادرم و خاله بزرگم وقتی استخدام شدن مادرم گوسفند وار حقوقشو میآورده و میداده به پدر و مادرش ولی خالم نه. تا اینکه پدر بزرگم با یه چاقو تو دستش، یقه خالم رو میگیره و میچسبونتش به دیوار و چاقو رو روی گلوی خالم فشار میده و تهدیدش میکنه که باید حقوقتو بدی به من!... خالم از همون روز دچار ترومای شدید میشه و به شدت افسرده و مضطرب.
از طرف دیگه چون مادربزرگم کاملا ضد زنه البته به جز عروسای نکبتش، مادرم و خاله هام له شده بار میان. نتیجه این میشه که همه دخترای اون خونه از دم مضطربن و ترسو ...
نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲ساعت 2:15 AM توسط اقیانوس|
اینستاگرام...ما را در سایت اینستاگرام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 73