
برای اولین بار تو زندگیم استانبولی پختم و قیافه ش خوب شده. حالا گذاشتم دم بکشه ببینم طعمش چطوری شده. از 8 صب که بیدار شدم همش سر پا هستم و کارایی که مادر گفته رو انجام دادم. البته چون یکی از گربه هایی که بهش غذا میدم مریض شده قشنگ 8 تا 9 همش دور و ور اون بودم و نمیتونم بگم جیگرم چقد کبابه براش. آشپزخونه رو جارو کشیدم که به نظرم کار بیهوده ای بود چون پذیرایی و جاهای دیگه تمیز نیستن قطعا آشپزخونه هم تمیز نمیمونه. بعد آلبالو خشکارو دونه دونه با دستام تمیز کردم که گرد و خاکی و اینا نباشن یه وقت...
ادامه مطلب
من خیلی وقته تو وبلاگ چیزی نمینویسم. یه دلیلش اینه که وقتی درس میخونم اعصابم آروم میشه و انگاری مورفین تزریق کردن بهم! وقتی هم که اعصابم آرومه دلیلی برای نوشتن خاطرات نمیبینم! دلیلی بعدیم اینه که اصلا...
ادامه مطلب