موفقیت تصادفی نیست!

خرید بک لینک
هر وقت سوار اتوبوس میشم برم سفر و میرم میشینم رو صندلی کنار پنجره و بیرون و نگا میکنم و منتظر اینم که راننده حرکت کنه همیشه یاد یه خاطره ای میفتم. نه حس ناراحتی دارم نسبت به اون خاطره، نه حسرت، نه حسادت، نه هر حس دیگه ای ولی همیشه میاد و ذهنم و درگیر میکنه و باعث میشه نسبت به مساله ازدواج و یا مساله بچه دار شدن نگاه عمیق تری داشته باشم. این خاطره ای که می خوام بگم به وضوح یادم مونده:

صبح یه روز زمستونی و سرد از خواب بیدار شدم. برا یکی دو روز تعطیلات آخر هفته و رفع دلتنگی از دانشگاه اومده بودم خونمون و وقت برگشتن بود. بیدار شدن 5 صبح برام خیلی سخته مخصوصا که هوا خیلی سرد بود. مادرمم لطف کرده بود به خاطر من بیدار شده بود تا من و راهی کنه. پدرمم بیدار بود تا من و برسونه ترمینال؟ معلومه که نه. به نظر پدرم ارزششو نداشت ماشین و از پارکینگ بیاری بیرون تا دخترتو با خوبی و خوشی راهی سفر کنی. خواب شیرین وقت سحر مهم بود و ماشین که بمادا گرد خاکی روش بشینه و بنزینش تموم بشه مهمتر! اون روزا درک نمی کردم وقتی خودمون ماشین داریم و داره تو پارکینگ خاک میخوره من چرا باید با آژانس برم؟ اون روزا درک نمی کردم وقتی مردایی رو میدیدم که دختراشون رو همراهی میکردن منی که پدر داشتم چرا باید تنهایی میرفتم؟ اون روزا درک نمیکردم چرا پدر خانواده کله سحر با نون داغ میومد خونه ولی ما باید نون بیات یا فریزی میخوردیم؟

هول هولکی یه فنجون چایی خوردم و وسایل و چمدونمو ورداشتم و بردم طبقه پایین و مامانم زنگ زد آژانس. ماشین اومد و با مامانم خدافظی کردم و سوار شدم به مقصد ترمینال. ترمینال که رسیدیم پیاده شدم و چمدونم و گذاشتم رو زمین. هوا هنوز تاریک بود و باد سرد به صورتم می خورد. نشستم رو صندلی تا راننده صدام کنه و یه چند دیقه بعد گفت سوار شین. چمدونم و گذاشتم تو قسمت حمل بار و سوار شدم و چون بلیط داشتم شماره صندلیمو پیدا کردم و کنار پنجره اتوبوس خالی از مسافر نشستم و سرم و تکیه دادم به شیشه ماشین.

داشت بارون میبارید و تصاویر مبهمی از نور چراغ و آدمای توی حیاط ترمینال دیده میشد تا اینکه سه تا ماشین پشت سر هم رسیدن و کنار پنجره ای که من بهش تکیه داده بودم وایسادن. همین که مسافراش پیاده شدن قیافه های آشنایی رو تشخیص دادم و دستم و کشیدم به شیشه بخار گرفته تا واضح تر ببینم. یهویی دیدم عموم و دختر عموم از یه ماشین پیاده شدن. پسر عموم (پسر همون عمو) از یه ماشین و پسر عموی دیگم از یه ماشین دیگه که نامزد دختر عموم بود.

این سه مرد داشتن با هم حرف میزدن و به خاطر باز بودن در ماشین صداشون شنیده میشد. عموم به دو تا پسر دیگه اشاره کرد که شما برید من کنارش میمونم، برادر دختر عموم به دوتای دیگه میگفت شما برید من کنارش میمونم و نامزد دختر عموم هم به دوتای دیگه میگفت شما برید به کاراتون برسید من راهیش میکنم! دختر عمومم میگفت لازم نیس کسی منتظرش بمونه و خلاصه هیچ کدوم نتونست اون یک رو راضی کنه و هر سه تا مرد وایسادن و دختر عموم سوار شد. دو دل بود کجا بشینه که چشمش افتاد به من. با خنده به هم سلام کردیم و اومد نشست کنار من.

این دختر عموم دختر فوق العاده خوش اخلاقیه مخصوصا که بدونه تو ازش پایین تری. دختریه که از هر انگشتش ده تا هنر میریزه و موقعیت شغلی و علمی و جایگاه خانوادگی خیلی خوبی داره. همیشه باهات مهربونه همیشه هواتو داره. اگه یه روزی خدای نکرده حس کنه از لحاظ علمی، از لحاظ کدبانو گری، از لحاظ ازدواج، از لحاظ مالی داری بهش نزدیک میشی اون روی بدش هویدا میشه و راضی نیس از اکسیژن مفت خدا تنفس کنی!

خلاصه که اون روز عموم و دو تا پسرعموهام از توی ترمینال جم نخوردن تا موقعی که نیم ساعت گذشت و ما راهی شدیم. همیشه یاد اون روز که میفتم میگم پدر من میتونست بیاد همرام باشه. و بیشتر که فکر کردم دیدم هیچ وقت اینجوری نبوده. درسته خیلیا هستن که بدون پشتوانه موفق میشن و من این خاطره رو نمینویسم که موقعیت فعلیم رو توجیه کنم ولی میگم حضور مرد در زندگی یک دختر ایرانی و با توجه به شرایط اینجا چقدر مهمه.

اون روز پدر دختر عموم احساس مسئولیت کرده بود در جایگاه پدری و همراهش شد، برادرش هم به همین ترتیب و نامزدش هم. اگه من خدای ناکرده یه روزی ازدواج میکردم و نامزدم یا برادرم یا پدرم میدونستن که اون یکی قراره من رو برسونه قطعا دوتای دیگه خواب ناز رو ترجیح میدادن اما ببینید چقدر خوب میشه وقتی یک دختری نه تنها توسط یک مرد که توسط سه تا مرد توی زندگیش ساپورت بشه. این حمایت از دختر عموم تو تمامی مراحل زندگیش همراهش بوده و الان یکی از موفق ترین دخترای اجتماعه.

برای همین میگم موفقیت تصادفی نیس. من یه روزی جایگاه خودم رو پیدا میکنم - دیر یا زود داره سوخت و سوز نداره - حالا یه چند سالی دیر تر، ولی اگه حمایتی که باید صورت بگیره دخترا و یا حتی پسرا می تونن زودتر به جایی که باید برسن

اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 128 تاريخ: جمعه 21 دی 1397 ساعت: 3:01

صفحه بندی