روان درمانی تحلیلی

خرید بک لینک

امروز وقت ویزیت داشتم با روانشناس دانشگاه و 8 بیدار شدم و حاضر شدم و 10 دانشگاه بودم. یه حیوون زبون بسته تو دانشکدس، براش غذا بردم ولی تا 11 که مشاوره داشتم گشت و پیداش نکردم و همینکه میخواستم برم سمت ساختمون مشاوره دیدم برام پیامک اومد که فلانی وقت مشاوره حضوری شما تبدیل شده به مجازی! زنگ زدم مرکز مشاوره و با روی خیلی خوش گفتم آقا این تغییر نوع جلسه رو که نیم ساعت مونده اعلام نمیکنن! حالا گیریم که پیش اومده، من الان تو دانشگاهی که هر سوراخ سنبه ش کمِ کم یه کُپه پسر دختره کجا بشینم لپتاپ باز کنم و از مشکلات زندگیم بگم؟!

این شد که خانمه گفت بیا مرکز خودم بهت اتاق میدم! ... حالا منو بگو از یه طرف شارژر لپتاپ یادم رفته و از طرف دیگه گوشیم اعتبار نداره و نمی تونم اعتبار بخرم! خلاصه یه جوری گوشیمو شارژ کردم و با مشاور حرف زدم، حرف زدمو حرف زدم. اون حرف نمی زد، هر از گاهی صحبت می کرد یا سوال کوتاهی می پرسید و من گوینده بودم. ولی گوینده ای که اشکاش بند نمیومد. یه ساعتِ تمام من با مشاور صحبت کردمو اشک ریختم. خوشحالم که کسی تو اتاق نبود تا اون حال و روزمو ببینه. یه ساعت گذشت و مشاور بهم یادآوری کرد که تایم تمومه و باید بقیه حرفارو جلسه بعد بزنیم.

گفتم من میخوام مشکل حرمت نفسم درست بشه و اینکه نمیتونم با پسرا ارتباط بگیرم. اونم گفت "تو رو خانوادت کنترل کردن و همش بکن نکن کردن، اگه با روشِ تمرینی و شناختی پیش بریم تو قطعا انجام نمیدی و برای همین روانشناست من شدم چون روش من روان درمانی تحلیلیه، تو حرف میزنی و من گوش میدم!"..منم گفتم باشه چشم هرچی شما صلاح بدونید.

یه آینه دراوردم از کیفمو خودمو نگا کردم، ریملم کُره ایه، نریخته بود، ولی رد اشک رو صورتم مشخص بود. از اون اتاق آبی با نور خورشیدی که از نورگیر سقفش میزد تو بیرون اومدمو از منشی تشکر کردمو رفتم سرویس بهداشتی. صورتمو تمیز کردم و رفتم دانشکده خودمونو باز دنبال حیوون زبون بسته گشتمو باز پیداش نکردم و رفتم بیرون رو چمنای پشت دانشکده نشستم و منتظر سرویس موندم. یا یه دختر شیرازی هم صحبت شدمو کتاب روان شناسی عزت نفس ناتاییل براندن رو اندکی خوندمو آفتاب خوبیم بهم میخورد.

راننده اومد و سوار شدیم، من پشت سر راننده نشستم، چون لباساشو میذاره رو صندلی کناریش کسی اونجا نمیشینه، از راننده اجازه خواستمو نشستم همونجا. خوابم برد تو مسیر و راننده دستش درد نکنه صدای ضبط رو کم کرده بود. رسیدم اتاق و در نهایت بی میلی جارو برقی آوردم و جارو کشیدم اتاقو. نهار خوردمو بقیشم هیچی دیگه. خدا رو شکر نخوابیدم و الان به شدت خستم...


برچسبها: روانشناس, دانشگاه, تهران, گریه

نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۱ساعت 9:56 PM توسط اقیانوس|

اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 12:21

صفحه بندی